بچگی هامون رو دیدم
دست هم رو گرفته بودن
توی راهی گلی
بین یه گندمزار سبز می دویدن...
تو جلوتر از من می رفتی
و صدای خنده مون می پیچید...
بچگی هامون رو دیدم
دست هم رو گرفته بودن
توی راهی گلی
بین یه گندمزار سبز می دویدن...
تو جلوتر از من می رفتی
و صدای خنده مون می پیچید...
رفتیم توی یه مغازه ی چیزای لوکس و قدیمی و تزئینی فروشی. ساعت های پاندول دار بزرگ، گرامافون های واقعی، تابلو های شیشه ای که توش پروانه گذاشته بودن، مجسمه های مختلف، استکان های خوشرنگ با رده های طلایی، لوستر های روشن با گلوله های شیشه ای، صدای آب نمای کوچیک که با صدای ظریف آویز های فلزی و شیشه ای ترکیب می شد... خیلی رویایی بود.
تو راه برگشت، صدای آهنگ رو زیاد کرده بودم تا انرژی بگیرم و هیچی نشنوم و فقط به پاهام دستور بدم ادامه بدن.
آهنگ تند و قوی ای بود.
در همین حین که داشتم بی تفاوت به ادما و با قدمای سریع از پیاده رو رد میشدم،
یه دونه برگ زرد چنار، اروم درست جلوی من افتاد زمین. تا حالا اینجوری تقریبا از بالا تا پایین افتادن یه برگ رو ندیده بودم. و اون برگ به قدری اروم، با متانت و زیبایی جلوی من به زمین افتاد... که از توصیفش عاجزم.
تضاد حرکت و آهنگ سریع من با سقوط زیبا و نرم اون برگ روی روحم باقی موند.
برای چند لحظه خودم رو جای اون برگ در حال افتادن تصور کردم. حس رهایی و فرو افتادن...
حس میکردم من هم مثل اون برگ ام که دارم به ارومی بین اتفاقای سریع زندگی فرو میریزم. وقتی دنیا داره با سرعت به پیش میره و من به ارومی از بین اونها رها میشم... .