صدای آهنگ رو تا حدی زیاد می کنم که دیگه چیزی جز متن آهنگ توی سرم باقی نمونه.

.

گفتم: چطوری ساعت ها حرف زدن توی سرم رو بهت بگم؟

جواب داد: از یه جا شروع کن.

شاید هم گفت "از اولش شروع کن." ولی مهم نیست خیلی، نتیجه یکسان بود. کلماتی که به سختی بیرون کشیدم پنج درصدش هم نمی شد، اما مهم ترینش بود.

.

سایه های نیمه شب 

تو سکوتی از وهم و تب

تنهام

این حس بد رو می کشم

من تنها به این دل خوشم

رو ابرام

از این بالا

از این جایی که من هستم

به اوجی که دل بستم

تا رویایی

که آزادم کنه از خواب

کم فاصله دارم

تا پرواز

.

I say run
Laugh like you've gone mad
Time to say goodbye to tears
Run

.

خودت رو دست کم نگیر، ها؟

.

وسط نوشتن بخش تئوری پروژه ام، دارم کتاب منبعم رو می خونم و تنها چیزی که بهش فکر می کنم اینه که پایان نامه چیه، می خوام بشینم نقدی بر بازی هادس بنویسم. :)) 

.

وقتی کتاب نمی خونم، یعنی فکر نمی کنم. یعنی خوراک جدیدی برای فکر کردن و احتمالات جدید و درک بیشتر دنیا ندارم. تبدیل میشم به نشخوار دوباره و دوباره ی خودم. 

.

فکر کنم تا وقتی نتونم درباره یک مسئله ای بنویسم، در واقع تلاش برای توضیح دادنش از حافظه، یعنی درست یادش نگرفتم. تا وقتی هم ننویسم، متوجه نمی شم چه حفره هایی توی اطلاعاتم وجود داره.

.

هدف نداشتن چیزیه که من رو تا آستانه ی نابودی می بره. زمان هایی که هدف ندارم اونقدر به هم ریخته ام که وقتی هدف دارم، نه فقط برای رسیدن بهش، بلکه برای برنگشتن به اون حالت هم بهش چنگ می زنم. هرچند، هنوز نمی دونم برای زندگیم چی می خوام. نمی دونم قراره باقی زندگیم رو چطور بگذرونم. ایده هایی دارم، کارهایی هستن که دوستشون دارم، ولی درموردشون مطمئن نیستم. الان هدف دارم، اما نمی دونم این همون چیزیه که قراره زندگیم رو با معنا کنه یا نه. "غایت نهایی"، "برنامه بزرگ" ای که از قبل برام تعیین شده، استعداد خاص، ایکیگای و از این دست، فکر کردن بهشون بیشتر باعث میشه استرس بگیرم. اگر من هیچ وقت نفهمم برای چه چیزی دنیا اومدم چی؟ یعنی زندگی نکردم؟ یعنی از دست رفتم؟ یعنی ارزشی ندارم؟ کی تعیین می کنه جز خودم؟

.

31 شهریور 00، کارشناسیم تموم شد.

.
.
.

پ.ن: وبلاگ هایی که دوست داشتم رو بوکمارک کردم و دیگه وبلاگی رو دنبال نمی کنم. نظرات هم تا هر موقع لازم باشه بسته میمونه. هرچند نظرات بخش About همیشه بازه.